هیچ تقصیر تو نیست
یگانه ی من
اگر امروز ، محزون و دربدر... اینجا ایستاده ام
!کنار تو ... برخاک افتاده و مست
!چه کنم ؟ .... ایستادن سخت است
!هزاران پرسش بی پاسخ در چشمان خسته ی من
و هیچ ! هیج ! هیج ! . . . . . در کلام تو
خسته و شکسته از نبرد شک می آیم و این ترس کهنه هنوز هم با من است
!"اعتباری نیست ، این نبرد دیرینه را عاقبتی نیک باشد"
+
آدما موقعی می میرند که دیگه قلبشون برای کسی به درد نیاد یا قلب کسی براشون به تپش نیفته
|