|
من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است
من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم
من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.
من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مُرد...يارم رفت
دل تو مثل دلم اين همه دل تنگ که نيست
به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نيست
همه حرفات پر کذب و پر نيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ که نيست
تنم اين جاست , همه فکر و خيالم پيش تو
تو که آرومي آخه ,در دل تو جنگ که نيست
وقتي رفتي , واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشقو شناختن , کار هر سنگ که نيست