تبليغاتX
افسانه ای به نام عشق

*** گاهی وقتها چه ساده عروسک می شویم! نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم ***

 

تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم

برايم گريه کند ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي

نتوانستم ............

 

+ آدما موقعی می میرند که دیگه قلبشون برای کسی به درد نیاد یا قلب کسی براشون به تپش نیفته   | 

 

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

                                      راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

+ آدما موقعی می میرند که دیگه قلبشون برای کسی به درد نیاد یا قلب کسی براشون به تپش نیفته   | 

 

به چه مي خندي تو ؟ به مفهوم غم انگيز جدايي.به چه چيز ؟به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟به چه مي خندي تو ؟به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو !به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيزبه فکر خود نيست (خنده داراست بخند)

 

+ آدما موقعی می میرند که دیگه قلبشون برای کسی به درد نیاد یا قلب کسی براشون به تپش نیفته   |