|
مطمئن باش و برو
ضربه ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشقي پاك كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر تكه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم
تو دو روز آشنایی قلبمو چه زود شکستی
من که سرسپرده بودم تو اینو خوب می دونستی
نکنه که یار دیگه رخنه کرده تو یه قلبت
یه نگاه دوروبرت کن قلبمو دادم به دستت
اگه احساسمو كشتی
اگه از یاد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت
به غریبه سر سپردی
بدوون اینو كه دل من
شده جادو به طلسمت
یكی هست این ور دنیا
كه تو یادش مونده اسمت
سيـب سـرخي را بـه من بخشيـد و رفـت
عاقبـت بر عشـق مـن خنـديـد و رفـت
اشـك در چشمــان سـردم حلقــه زد
بـي مـروت گريـه ام را ديــد و رفـت
چشـم از مـن كنـد و دل از مـن بريـد
حـال بيمـار مــرا فهـميــد و رفـت
بـا غـم هجــرش مــدارا مـي كنـم
گـر چـه بر زخمــم نمك پاشيد و رفـت
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم ، شكل تنهايست
ببين مرگ مرا در خويش ، كه مرگ من تماشاييست
مرا در اوج مي خواهي ، تماشا كن تماشا كن
دروغين بودم از ديروز ، مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند ، تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي ،قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن ،چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند ،گمان كردند كه هم دردند
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
گفت:چشمها را بايد شست......
شستم ولي !.........
گفت: جور ديگر بايد ديد.......
ديدم ولي !..............
گفت زير باران بايد رفت........
رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را....
نه نگاه ديگرم را...
هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران
با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده"
وبعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید!
وبعد از رفتنت
یک قلب دریایی ترک برداشت!
وبعد از رفتنت
رسم نوازش در غمی خاکستری
گم شد..........!
بي من از كوچه گذر كردي و رفتي
قطره اشكي چكيد ز چشمان سياهم
تا خم كوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدي
نگهت هيچ نيفتاد به راهي كه گذشت
عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري
دل به هرکس دادم او زد به قلبم خنجري
من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم
شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست !
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کرده ام !
تنهایی را دوست دارم خداوند هم تنهاست !
تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان کرد !
تنهایی را دوست دارم زیرا ... !
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرور عشق همه وجودت له شده!
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بهش بگی!
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری !
چقدر سخته که گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودتو بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک !
هرگز نگو که دوست داري اگر حقيقتاً بدان اهميت نمي دهي
هرگز درباره احساست سخن نگو اگر واقعاً وجود ندارد
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش را داري
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني که جدا مي شوي
هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي که قصد دروغ گفتن داري
هرگز سلامي نده وقتي مي داني که خداحافظي در پيش است
کسی چون تو مرا غريب و تنها نگذاشت
اين گونه در التهاب فردا نگذاشت
سوگند نمی خورم ولی باور کن...
کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سرکنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را موبه مو از بر کنی
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از رفتنم دل شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از ما می روی
آرزو دارم ولی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
غربت را نبايد در شهري غريب يا در گمشدن لحظه هاي اشنا جستجو
کرد هر وقت عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کرد تو غريبي
وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیزی شد دیگه چه فرقی می کنه برگ سبز کدامین درخت بودی!!!
در اين خلوت شبهاي تنهايي به دنبال چه مي گردم؟
از سياهي چه مي جويم ؟
به دنبال صداي آشنايي يا نگاه وسوسه اميزي
كه قلب شكسته و تنهايم را زخم هاي كهنه پينه بسته بر روي قلبم را التيام بخشد
انتظار ديگر رمقي براي گذران عمر باقي نگذاشته
آري
شايد ساعتي يا روزي يا هفته اي وبيش از ان را ديگر تاب انتظار ندارم
صداي پاهاي خسته او را ترنم صداي خسته اش خسته از اين زمانه بي رحم را بشنوم
كه مرا مي خواند قلب شكسته ام را مي خواند بسويش مي شتابم
اما سرابي بيش نيست آري